تبليغاتX
طبع پاک
میدانی سبزه ای را بکنم خواهم مرد

 

 

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی

دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنها

توی این غربت سنگین

می دونم بر نمی گردی

شدی همرنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:36  توسط م-ف | 
 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:44  توسط م-ف | 
 

 

می نویسم ___ اینبار ققط برای خودم

مدتهاست خواب از چشمام گرفته شده ....خسته ام
نا اروم.....حس می کنم یه چیزی گم کردم....اما چی؟ نمی دونم....
چقدر سخته وقتی نمی تونی از دردهات واسه کسی صحبت کنی !
هیچ کس نیست.....نه غمت رو کسی می بینه.....و نه دنیاتو کسی درک می کنه!
چقدر دلم تنگه  !......اما بازم مثه همیشه به خودم میگم : " صبر کن همه چی درست میشه "
دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه!هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه !
می خوام تو حال خودم باشم .........تنهام بذارید........ دلم می خواد بارون بباره.....
راستش دلم برای راه رفتن ..بی مقصد زیربارون تنگ شده دلم می خواد برم وسط یه جنگل پره برف....یه کلبه برفی بسازم..برم توش و اروم دراز بکشم......و خیره بشم به سقفش ....و منتطر بمونم.
شاید کسی بیاد منو ببره یه جایی که عشق و مهربونی وجود داشته باشه ! دنیایی که توش دروغ......نیرنگ ....دورویی نباشه !هیچوقت تو زندگی ام اینقدر خسته نشده بودم واقعا بریدم.....بدم میاد از خودم.....
از همه اونایی که برام دلسوزی می کنند..عشق تو این دنیا هیچ مفهومی نداره..!اصلا چرا باید ادم کسی رو دوست داشته باشه .!!؟می خوام ازاد باشم......! ازاد ....ازاد !از هر قید بند دنیایی....از هر چیزی که یه جواریی بهش میگن وابستگی....!عشق فقط یه قصه قدیمیه...!و من هیچ وقت یاد نگرفتم تو قصه زندگی کنم
برام مهم نیست که بهم بخندند...!یا دربارم چی میگن...!من دیگه هیچی رو باور ندارم.....هیچی ....!
بدم میاد از همه دنیای دور و برم...از ادمایی که هر صبح از روی عادت بهم سلامی می کنند...
از روی عادت بهم لبخندی می زنند و از کنار هم بی تفاوت رد می شن !دلم می خواد برم تو دنیای قصه ها...!
اونجایی که دنیا پره از مهربونی...اونجا که هیچ کس رو به خاطر علاقه هاش سرزنش نمی کنند !
اونجا یی که ادماش باور دارند وقتی دل به کسی بستی ...دیگه بدون اون هیچی.....!
اخه همیشه توی قصه ها ....اخر عاشقی ها خوب تموم می شه...!!
از نفس کشیدن توی این هوای مسموم ...متنفرم !!!
متنفرم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط م-ف | 

 

 

نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوبه من بشی نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی نه می تونم رهات کن

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تور

نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چجوری از تو بگذرم تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی ونه هم نفس

نه با تو جای موندنه نه مونده راهه پیشو پس

نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو

نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:11  توسط م-ف | 

 

 

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است

آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

                                  حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:11  توسط م-ف | 

 

 

ديدم دلم گرفته هواي گريه دارم

تو اين غروب غمگين دور از رفيق و يارم

ديدم دلم گرفته دنيا به اين شلوغي

اين همه آدم اما من كسي رو ندارم

ديدم غروبه اما نه مثل هر غروبي

پهناي آسمونها از غم نديده بودم هرگز به اين شلوغي

ديدم كه جاده خسته است از اينكه عمري بسته است

اون هم تموم حرفهاش يا از هجوم بارون , يا از پلي شكسته است

من و غروب و جاده رفتيم تا بي نهايت

از دست دوري راه يكي نكرد شكايت

گم شديم از غريبي من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته از بسكه غم زياده

پر از غبار غم بود هر جا نگاه مي­كردي

كي داشت خبر كه يك روز ميريم كه بر نگرديم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:55  توسط م-ف | 

 

بزار خیال کنم هنوز

 ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز

 صدامو می شنوی بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تموم

 قصه هام هنوز ترانه سازتم بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

 روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی بزار خیال کنم تو دلتنگی هات غروب

که میشه یاد من میافتی تویی که قصه طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی

 بزار خیال کنم  منم اونی که دلت براش تنگ میشه اونی که وقت تنهایی پر میشه

 از خاطره هاش بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه اونی که هنوز

 دوسش داری اون که هنوز هم نفسه دوباره فال حافظ

 و دوباره توی فالمی بزار خیال کنم

 بزار اگرچه بی خیالمی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:50  توسط م-ف | 

 

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي

به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه

 به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد

 به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي

 به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد

 به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:11  توسط م-ف | 

 

 

پرسه بزن تو چشم من چشمام که خواب ندارن
براي رد پاي تو هميشه جا مي ذارن
پرسه بزن تو خيال خيال من مال تو
قلبمو مي دم که بشه عيدي امسال تو
پرسه بزن تو ياد من که دل خوشم به يادت
چيکار کنم دل عاشق دل بدجوري مي خوادت
پرسه بزن تو خيال خيال من مال تو
قلبمو مي دم که بشه عيدي امسال تو
نگاهتو از من نگير شب بي ستاره مي شه
مهتاب زير چادر شب بدجور بي چاره مي شه
بيا که پل بسته برات دستاي من گذر کن
ستاره ي خيال من با من شبو سحر کن
پرسه بزن تو چشم من چشمام که خواب ندارن
براي رد پاي تو هميشه جا مي ذارن
پرسه بزن تو خيال خيال من مال تو
قلبم و مي دم که بشه عيدي امسال تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:1  توسط م-ف | 

 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

 میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:13  توسط م-ف | 

 

 

نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد.
لب دريا برويم،

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:0  توسط م-ف | 
عسل بانو هنوزم پيش مايی اگرچه دست تو تو دست من نیست هنوزم با توام تا آخرين شعر نگو وقتی واسه عاشق شدن نيست حالا هرجا که هستی باورم کن بدون با یاد تو تنهاترينم هنوزم زير رگبار ترانه کنار خاطرات تو ميشينم عسل بانو عسل گيسو عسل چشم منو ياد خودم بنداز دوباره بذار از ابر سنگين نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو ميخونم سکوت لحظه های تلخو بشکن نذار اينجا تکو تنها بمونم تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو میخونم سکوت لحظه های تلخو بشکن نذار اینجا تکو تنها بمونم نذار اینجا تکو تنها بمونم
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:27  توسط م-ف | 
 
>
1